پل نويا ( مترجم : اسماعيل سعادت )

321

تفسير قرآنى و زبان عرفانى ( فارسى )

معرفت آخرين موقفى است كه واقف ناگزير آن را ترك گفته است ، زيرا مانند همهء مواقف ديگر كاملا خالى نبوده است . در معرفت هنوز وسوسهء « سوائيّت » هست ، زيرا معرفتى كه انسان ازخدا دارد - هر چند بلند و كامل باشد - خدا نيست ، سوى است نسبت به خدا : « وقفه آتشى است كه معرفت را مىسوزاند ، زيرا معرفت را همچون « سوا » يى بر تو آشكار مىكند » ( ص 68 ) . همهء عارفان جز به هنگام وصول به معرفت آگاه نيستند ؛ با اين همه ، باز ممكن است گرفتار اين وسوسه شوند كه بت را به‌جاى حقيقت الهى بگيرند : « عارف به معرفت خود توسّل مىجويد و مدّعى است كه به من توسّل جسته است . اگر به من توسّل جسته بود از معرفت مىگريخت ، همان گونه از « نكره » ( جهل ) مىگريزد » ( ص 98 ) . در جاى ديگر خدا به نفّرى مىگويد : « عارف شايانى حضرت مرا ندارد ، چه سرّش در معرفتش كاخهايى مىسازد ، و همچون ملكى است كه نمىخواهد از ملك خود فرود آيد » ( ص 106 ) . اين كاخهايى كه عارف به آنها دلبسته است بتهاى او ، يعنى تجارب او ، ست ، و دلبستگى به آنها كه نشان‌مىدهد كه عارف هنوز بردهء « سوائيّت » است دقيقا همان چيزى است كه معرفت را از وقفه جدا مىكند : خدا به نفّرى مىگويد : « عالم علم را مىبيند و معرفت را نمىبيند ؛ عارف معرفت را مىبيند و مرا نمىبيند ؛ و واقف مرا مىبيند و سواى مرا نمىبيند » ( ص 14 ) . واقف به ماوراى تجارب خود نظر دارد ، ولى عالم و عارف از مرحلهء تجربه فراتر نمىروند و « در حدود » اين مرحله محبوس مىمانند . در حقيقت « وقفه در وراى بعد و قرب است ، معرفت در قرب است و قرب در وراى بعد است ؛ و علم در بعد است كه حدّ آن است » ( ص 15 ) . بنابراين ، مىبينيم كه رفته رفته حدود دو استعارهء مذهبى « معرفت » و « وقفه » روشن مىشود . نفّرى ، چنان كه گفتيم ، در هيچ جا وقفه را تعريف نكرده است . در حقيقت ، مىتوان گفت كه وقفه تعريف ناپذير است ، زيرا مفهومى انتزاعى نيست ، بلكه نمادى است كه با نزديك شدن مداوم به آن مىتوان حدود آن را مشخص كرد و به فهم آن دست يافت . بنابراين ، در اينجا نمىتوانيم نظريه‌اى را خلاصه كنيم ، بايد پابه‌پاى نفّرى قدم برداريم ، و اگر نوعى ناهمگونى در شهودهايى مىيابيم كه در توضيحات او ، به تدريج كه از برابر چشم مىگذرد ، جستن مىكند ، به آن وقعى ننهيم . وانگهى رفته رفته فكر غالبى ظاهر مىشود كه از آن مىتوان به صورت رشتهء راهنماى تفكّراو استفاده كرد ، فكر غالبى كه در سراسر كتاب در كار است ، و متن بعدى آن را به خوبى خلاصه مىكند : « و به من گفت : اگر نزد من آيى ، عبارت را پس پشت افكن ، و معنى را به پس پشت عبارت و وجد را به پس پشت معنى افكن . زيرا اگر با من ديدار كنى ، ولى ميان من و تو هنوز چيز مخلوقى باشد ، تو از من نيستى و من از تو نيستم » ( ص 92 و 93 ) . اگر سخنان نفّرى را در فصل بلند « موقف الوقفه » تعقيب كنيم ، مىبينيم كه صفت وقفه در